نسل پرانرژی و آیندهساز ایران، سلام...
وقتی زندگی کاری خودت را شروع میکنی، مثل خیلی از ما، رؤیایی در سرت داری؛ رؤیایی که شاید هنوز کسی جز خودت آن را باور نکرده باشد.
من هم روزی درست در همین نقطه ایستاده بودم.
اجازه بده به جای اینکه برایت از فرمولهای موفقیت بگویم، فقط بخشی از زندگیام را با تو قسمت کنم. شاید میان این تجربهها، چیزی پیدا کنی که روزی در مسیر خودت به کارت بیاید.
من در خانوادهای به دنیا آمدم که از نظر مالی وضعیت خوبی داشت. پدرم واردکننده بود و زندگی آرامی داشتیم، اما یک اتفاق همه چیز را تغییر داد. سال ۱۳۷۹، پدرم به شکلی تلخ ورشکست شد و تقریباً تمام دارایی خانواده از بین رفت. آن روزها حدود چهارده سال بیشتر نداشتم، اما همان سن کم برای فهمیدن درد کافی بود. هنوز هم یادآوری آن روزها برایم آسان نیست.
در همان روزها، بدون اینکه کسی بداند، با خودم عهدی بستم؛ روزی آنقدر توانمند شوم که دوباره خانوادهام را به روزهای خوب برگردانم. شاید آن روز نمیدانستم مسیر چقدر سخت خواهد بود، اما میدانستم مقصدی دارم که نباید از آن چشم بردارم.
اگر امروز به گذشته نگاه کنم، میبینم بزرگترین سرمایه من نه پول بود، نه آشنای بانفوذ و نه امکانات ویژه. سرمایه واقعی من، هدفی بود که هر روز مرا از خواب بیدار میکرد. هدفی که گاهی اشکم را درمیآورد، اما هیچوقت اجازه نمیداد از ادامه راه دست بکشم.
شاید باورش سخت باشد، اما بیش از یازده سال فقط برای رسیدن به اولین خط تولید تلاش کردم. یازده سال پر از شکست، انتظار، آزمون و خطا، کمبود پول، ناامیدی و دوباره برخاستن. بسیاری از اطرافیانم میگفتند این همه صبر بیهوده است. بعضیها مرا دیوانه میدانستند. امروز که به آن سالها فکر میکنم، حق میدهم که چنین قضاوتی داشته باشند؛ چون نتیجه را نمیدیدند، فقط سختیها را میدیدند.
در تمام آن سالها، بارها به بنبست رسیدم. برای ساخت نمونه اولیه، مجبور بودیم خطوط تولید کارخانههای دیگر را فقط برای چند ساعت اجاره کنیم. هر بار محصول را به مرکز تحقیقات میفرستادیم، ایرادهای تازهای میگرفتند و باید همه چیز را از نو اصلاح میکردیم. هر اصلاح یعنی هزینهای تازه و وقتی پولی باقی نمانده باشد، همان اصلاح ساده تبدیل به بزرگترین مانع زندگی میشود.
روزی رسید که دیگر حتی پول ادامه مسیر را هم نداشتیم. نه سرمایهگذاری حاضر بود ریسک کند و نه وامی در کار بود. آن روز تصمیم گرفتم خانهام را بفروشم تا رؤیایم زنده بماند. خیلیها مخالفت کردند. بعضیها گفتند این کار حماقت است. اما گاهی اگر خودت به رؤیایت ایمان نداشته باشی، هیچکس دیگری هم نخواهد داشت.
بعدها مجبور شدم خودرو خودم و برادرم را هم بفروشم، طلا قرض بگیرم، چک بنویسم و با نگرانی هر روز دنبال راهی برای ادامه کار باشم. امروز که از بیرون به مسیرم نگاه میکنند، بعضیها میگویند یکشبه موفق شدی. لبخند میزنم؛ چون آن یک شب، یازده سال طول کشید.
یکی از شیرینترین روزهای زندگیام، روزی بود که گواهی ثبت اختراع را در دست گرفتم. احساس میکردم تمام خستگی سالها از تنم بیرون رفته است. اما بعدها فهمیدم ثبت اختراع پایان راه نبود؛ تازه آغاز مسئولیت بزرگتری بود. باید کارخانه ساخته میشد، محصول تولید میشد و اعتماد بازار به دست میآمد.
اگر امروز از من بپرسی مهمترین درس این سالها چه بوده است، خواهم گفت که موفقیت بیشتر از آنکه به استعداد وابسته باشد، به دوام آوردن وابسته است. خیلیها باهوشتر از من بودند، اما زودتر خسته شدند. خیلیها امکانات بیشتری داشتند، اما زودتر تسلیم شدند. گاهی تنها تفاوت میان موفق شدن و نشدن، فقط چند قدم بیشتر ادامه دادن است.
در تمام این سالها، یک نعمت بزرگ کنارم بود؛ خانوادهام. همسری که حتی ماه عسلمان را سه سال به تعویق انداخت تا سرمایه بیشتری برای خرید دستگاههای تولید داشته باشیم، برادری که کنارم ایستاد و پدری که با وجود تمام سختیهایی که دیده بود، امیدش را از دست نداد. بعدها فهمیدم هیچ موفقیتی، موفقیت یک نفر نیست؛ حاصل همراهی کسانی است که در روزهای سخت کنار تو میمانند.
دوست دارم چیزی را صادقانه به تو بگویم. منتظر نباش کسی بیاید و مسیر زندگی را برایت هموار کند. اگر کمک آمد، شکرگزار باش، اما اگر نیامد، حرکتت را متوقف نکن. بسیاری از مهمترین تصمیمهای زندگی را باید زمانی بگیری که هیچ تضمینی برای موفقیت وجود ندارد.
از اشتباه کردن هم نترس. من هزینههای سنگینی بابت بعضی اشتباهها پرداختهام؛ گاهی به خاطر ناآگاهی، گاهی به خاطر اعتماد بیجا و گاهی به خاطر تصمیمهای عجولانه. اما اگر آن اشتباهها نبود، تجربه امروز هم وجود نداشت. فقط یک اشتباه را هرگز تکرار نکن؛ اشتباهی که باعث شود از حرکت بایستی.
در تمام این سالها، دو آیه قرآن همیشه همراهم بود. هر وقت خسته میشدم، به خودم یادآوری میکردم که خداوند فرموده است: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا»؛ بیتردید با هر سختی، آسانی است. و آیه دیگری که بارها مرا از زمین بلند کرد: «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ»؛ خدا با صابران است. این دو جمله برای من فقط آیه نبودند؛ تجربهای بودند که بارها در زندگی لمسشان کردم.
امروز، به لطف خدا، مجموعهای را اداره میکنیم که حاصل سالها تلاش و تحقیق است. محصولات ما به کشورهای دیگر صادر میشود و دهها خانواده از این مسیر روزی حلال به دست میآورند. اگر چیزی بیش از همه خوشحالم میکند، نه ساختمان کارخانه است و نه دستگاهها؛ بلکه این است که میبینم حاصل آن سالهای سخت، امروز سفرهای را برای انسانهای دیگری هم گسترده است.
اگر قرار باشد همه تجربه زندگیام را در چند جمله خلاصه کنم، فقط این را میگویم: هدفت را آنقدر بزرگ انتخاب کن که صبحها برای رسیدن به آن با اشتیاق از خواب بیدار شوی. از سختیها فرار نکن، چون هیچ موفقیت ماندگاری بدون رنج ساخته نشده است. خدا را در تمام تصمیمهایت حاضر ببین، رزق حلال را با هیچ سودی معامله نکن و هیچوقت اجازه نده ناامیدی جای رؤیاهایت را بگیرد.
شاید روزی تو هم به نقطهای برسی که دیگران موفقیتت را تحسین کنند. اگر آن روز رسید، یادت باشد کسی موفق نمیشود چون خوششانس بوده است؛ موفق میشود چون سالها در سکوت، زمانی که هیچکس باورش نداشت، دست از تلاش برنداشته است.
من هم هنوز خودم را در ابتدای راه میدانم. هنوز رؤیاهای بزرگی در سر دارم و هنوز هر روز چیزهای تازهای یاد میگیرم. امیدوارم روزی برسد که تو این نامه را به نسل بعد از خودت بنویسی؛ نه از روی کتابها، بلکه از روی زندگیای که با شجاعت ساختهای.